دوربین های تلویزیونی هم اون پایین بودند داشتن از بالا فیلم می گرفتن....گندش بزنن.. چرا هیچ کی نمی یاد.. تا حالا باید یکی اومده باشه. اونا یه ربعی هس که دارن فیلم می گیرن...نمی دونم بی خیال بشم یا نه ...ولی نــــــــــه...باید این کار لعنتی رو انجام بدم.. وگرنه اون بی مصرف ها مسخرم میکنن.. گندش بزنن..خب من که استعداد کوفتی بازیگری رو ندارم چه گناهی کردم که..                            

در پشت بوم یه تکونی خورد ، فکر کنم یکی داره میاد بالا ..اگه یکی از اون روانشناس های پلیس باشه عالی میشه. حتما به همه حرفام  گوش میدن وبه اون بابام می فهمونن که من از بازیگری خوشم نمی یاد و برای یه صحنه تراژیک جلوی دوربین وامیستم  ودر حالی که با بغض به دوربین زل زدم خودم رو پرت می کنم ... نه.. یه خورده باید غمناک تر بشه ... ولی فقط باید تا اون موقع تشک نجات رو آورده باشن. گندش بزنن.. هیچکی نبود.. باد در رو تکون داد ...

پس اون لعنتی ها اون پایین دارن چه غلطی می کنن.. برن یکی رو خبر کنن دیگه... یه چن قدمی عقب رفتم و به پایین نگاه کردم.. نفله های اون پایین هنوز داشتن بالا رو نگاه می کردن و بعضی هاشون هم  گوشی های کوفتی شون رو در آورده بودن و فیلم می گرفتن.. حالا خوب شد ... باید برگردم طرف دوربین ها و بگم : " راضی شدی بابا...حالا من رو هم تو تلویزیون نشون میدن" و بعد خودم رو پرت میکنم پایین. تو ذهنم اون صحنه ای رو تصور کردم که بابام داره تلویزیون می بینه و وقتی که صحنه ی سقوط من رو نشون میده گریه اش می گیره و با صدای گرفته با بغض میگه : " پسرم ..." خودم هم نزدیک بود گریه ام بگیره ولی یادم اومد که تلویزیون خونمون امروز صبح خراب شده .. و تمام تصوراتم  بهم خورد.. چرا باید تو این روز کوفتی اون تلویزیون زهر ماری خراب بشه....

یه بار دیگه به لبه ی پشت بوم رفتم تا دوباره ببینم چه خبره.. آدمای پایین رو نگاه کردم.. ساختمون بلندی بود. امروز برای اولین بار یه تلویزیون بزرگ ، رو بدنه صاف  ساختمون نصب  کرده بودن..امروز روز افتتاحیه بود...پس ... پس... پس همه ی این جمعیت بخاطر افتتاحیه بودن ...اعصابم خورد شد ...به همشون فحش دادم تا خالی شم...

امروز رو بی خیال خودکشی شدم..خواستم از لبه ی پشت بوم پایین بیام ولی یه لحظه پام پیچ خورد و از جهت دیگه به پایین افتادم...گندش بزنن...!